![]() |
![]() |
|
|
مشتی ستاره برایت آورده ام از کودکی هایم وقتی که مهتاب غرقمان می شد ونگاه ستاره ها چشمک چشمهایمان یادت می آید؟! نه! باز می گویم قدری کوچه پس کوچه های ذهنت را در بزن من همان همبازی ی توام که از کلاس شیطنتهای ستاره ها افتاده ام هنوز به سادگی ات مومنم نمی بینی؟! ریشه های شعرم از تو آب می خورند مرا در خود بگیر تادوباره خودم شوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:15 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
"ماهی ی چشمان تو"
و مرا بند بند حفظی از آن بند سبز دفترم تا سیب های نچیده ی نگاهم وقتی به واژه های سیاه و سپیدم رنگ پاشیدی وبه نوشته هایم طعم نوروز را به نام ماهی ی چشمان تو وعده دادم به تنگ دلم هنوز هنوز عطر بودنت لای لحظه های کاغذم نفس می کشید که با سین سادگی ات سبز شدی روی هفت سین دلم و بند بند مرا حفظی از آن بند سبز دفترم تا سیب های نچیده ی نگاهم
"همسایه ی دیدگانم"
مرا از آن درخت کهنسال بشناس که در همسایه گی ی دیدگانم تنها نشسته ست همیشه بلند است دستم به طرفش اما نمی دانم انگشت شاخه هایش چرا نمی گیرد دستانم را دوباره می پیچم در سا قه هایش برگ وبرش می دهم بهاریش می کنم می نشینم کنارش داغ داغ می بارم شاید آب شود نگاه زمستانی اش
"بهار" بهار بیاید یا نیاید بهارم می آید
"لالایی نرفتن ات" برای ساعتم آنقدر لالایی می خوانم تا تورا برای رفتن بیدار نکند
**سال نوی سبز تان پر شور وشعف مبارک**
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 19:57 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
وقتی شاعرم کردی باید می دانستی که عشق اگر گرم می کند ذاتش سوزاندن ست
بلند نمی خندم تا غمها راه خانه ام یاد نگیرند
مسافری که اشکهایش را توی چمدان بست و رفت با من آشنا بود
به خیالت پر زدن کار من نیست بی چیزتر از آنی که هواداشته باشی
از لباس عروس فقط سپیدی اش به مو هایم رسیده
گرچه پاهایم را روی زمینت محکم کردم اما زمینت روی هوا بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:55 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
با یلدا آمدی بی کریسمس بی بابا نوئل برای خوش آمدت از بغل ستاره ها ماه را کشیدم روی کیک تولدت خاطر جمع که تمام نمی شود تا آرزو نکنی وقتی گفتی آبی دوست دارم آسمان روی موهایم کشاندم هنوز توی همان چهار دیواری نفسها یمان می خندد به هم اما دنیایمان بزرگ شده امسال اشعار خواجه رنگ وبوی دیگری دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:59 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
خواستم به اندازه ی دوست داشتن ات ستاره بکارم آسمان کم آوردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:21 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
مدتی ست خواب را بیدار می کنم تا با چشمانم ببینمت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:7 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
وقتی عکست روی آب افتاد ستاره با ماه اشتباهت گرفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:5 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
پنجره نگاهم پر می گشاید به شوق دیدنت چه ذوقی دارد خانه باشی حالا صبح وقتی در می زند توی دنیای دیدگانم کسی را کم ندارم آئینه ات می گوید بخند که به شادی لبان توست زیبایی صورت من توگل می کنی روی شاخه ی احساس قلبم وچال گونه هام گواه سطر آخر دوریست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:54 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
آرام نمی شوم دورم از انعکاس نگاهت منشور تنهایی ام سوالی ام با پریشان جوابی تو حالا عمریست همجنس پرستویم وطایفه مهاجرها بی خبرند ازمن شاید اصلآ پشت سرم گریه نکرده هیچ ابری که پیدایم نمی کنی -- اما آنقدر هستم چشم به راهت این روزها نمی فهمند کی می آیم کی می روم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 17:55 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
از این همه زیاد تو را کم دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:16 توسط راضیه احمدزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|